کسی چون من

افکار، دغدغه ها و دلبستگی های کسی که خیلی شبیه من است

 
آغا محمد خان قاجار!
نویسنده : - ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸
 

امروز از خونه که بیرون اومدم، البته اون اولش که نه! اولش خواب بودم! ولی توی آزادگان بودیم که چشمم به دنیا دوباره باز شد! کوههای اطراف تهران، دور تا دور مشخص بودن. بین ردیف جلویی و ردیف پشتی ابر بود و قله دماوند هم بالاتر از بابرها دیده میشد. یه جاهایی از کوه تو سایه بود و قسمتهایی که آفتاب روشون بود، سفیدی درخشنده ای داشتن. (توضیح: از دیروز کوههای شمال تهران سفیدپوش شدن) به خودم گفتم حتما آغامحمدخان هم تو یه همچین روزی اومده تهران اون زمان رو دیده و پسندیده و پایتخت کرده! سلیقه اش خوب بوده لامصب!!! آخه من قبلا همش بهش بد و بیراه میگفتم که اینجارو کرده پایتخت! ولی امروز بهش حق دادم! منظره تهران تو کمتر جایی هست. وقتی هوا تمیزه، دور تا دور کوههای تهران دیده میشن که لااقل امروز قشنگ هم بودن!

پ.ن: شاید هم من قشنگ میدیدم! D:

پ.ن2: تو این مدت که نبودم یه مسافرت خیلی خیلی کوتاه دو نفره هم رفتیم! خیلی خوب بود. غیر قابل تصور بود. حیف وقتش خیــــــلی کم بود!


 
comment نظرات ()
 
 
روح تازه
نویسنده : - ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸
 

بعد از مدتها دوباره برای نوشتن آمدم. زندگی ام رنگ دیگری به خود گرفته. بر خلاف سال پیش که احساس تحلیل رفتن هر روزه قوایم را داشتم و کارها و فعالیتهایم را یکی یکی به علت عدم توانایی در ادامه، واگذار کردم، بار دیگر انرژی مضاعفی در وجودم جریان گرفته. شروع دوباره برخی فعالت ها ذهنم را مشغول کرده. با تمام وجودم احساس می کنم توان فعالیت بیشتری دارم. شاید نشریه ای که زمانی سردبیر آن بودم، و شاید تلاش بیشتر برای کانون هلال احمکری که زمانی مسئول آن بودم. شاید حضور پررنگ تر در NGOای که زمانی عضوش بودم و شاید حتی کاری فراتر چون شرکت در ایجاد یک NGO. از 9 مهر که رسما عقد کردم، کاملا احساس یک شخص تازه نفس را دارم. شخصی سرشار از انرژی که توان هر کاری دارد. از پیدا کردن دوستان قدیمی و احیای روابطش، تا ساختن یک زندگی شیرین...

روزگار بازیهای عجیبی دارد. فراز و نشیبهای زیادی داشتم. ذهنم آشفته شده بود. احساس ناامنی و احساس ناتوانی و هزار حس منفی دیگر، تمام انرژی ام را گرفته بود. حالا اما، به یاری هم، دوباره اوج میگیریم. این بار با هم! روزها شاید بعضا سخت، اما به خوبی میگذرد. روزهای رویایی، خاطره های باورنکردنی. بار دیگر به زیبایی زندگی با تمام وجودم ایمان آورده ام...

پ.ن: میگن دعای آدم سر عقد قبول میشه. یادم رفت برای خودم دعا کنم!!!! 


 
comment نظرات ()
 
 
روزهای اخیر - وقایع اتفاقیه
نویسنده : - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸
 

از حوادث این مدت، مهمترینش این بود که بالاخره رابطه من و فرزانه رسمی شد. دقیقا در دومین سالگرد با هم بودنمان، 6 شهریور، رسما بپرفتیم خواستگاری. تقریبا یک هفته بعد هم بله برون. این شد که در تاریخ 9 مهر 1388، من و دخترخاله ام فرزانه با مهریه یک جلد کلام الله مجید، یک شاخه نبات و 313 سکه تمام بهار آزادی به عقد هم در خواهیم آمد!

البته ما زودتر اقدام کرده بودیم برای انجام بعضی خریدها تا بار هزینه به این روزها منتقل نشه اما به هر حال سنگینیش غیر قابل انکاره! وزنی که با همکاری هم و کمی درک متقابل میتونیم به راحتی بلندش کنیم و به امید خدا تابستان 1389 هم بریم به خانه مشترکمون


 
comment نظرات ()
 
 
فیلم زندگانی من
نویسنده : - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸
 

مدتها پیش (بیش از دو سال) فیلم زندگانی ام را با یک دنیا سانسور نوشتم (زمانیکه این بازی مد شده بود!) خوب آن زمان هنوز ماجرای من و او مطرح نشده بود و او هم وبلاگم را میخواند! باید در پرده میگفتم! همه دوستان و عده­ ای از فامیل هم آدسم را داشتند و یک مقداری هم باید به این دلیل سانسور میکردم! حالا یک بار دیگر از ناشناس بودن اینجا استفده میکنم و فیلم زندگی ام را با سانسور بسیار کمتر مینویسم! البته سانسورها مواردی هستند که واقعا قابل ذکر نیست و حتی بعضا مربوط به دیگران است!

فیلم زندگی من!

بازیگر نقش اول: کسی چون من!

در یک روز سرد زمستانی، در سردترین ماه سال، سال 1364، محله ای که خیلی هم آباد نشده بود، که با توجه به ارتفاع زیاد و فضای باز، محله سردی هم بود. جنت آباد آن زمانها، فرودگاه مهرآباد و ورزشگاه آزادی و میدان آزادی را از همه کوچه پس کوچه هایش میشد دید. مرد که میخواست سر کار برود، حوالی 7:30 صبح، ناگهان درد زن شروع شد! یک بارداری ناخواسته، با یک تولد نابهنگام و ناخواسته و ناگهان در حال تکمیل بود! مرد به درمانگاه ابن سینا* رفت برای آوردن دکتر. وقتی با پرستار به خانه رسید، فرزند آخرش به دنیا آمده بود. خوشبختانه یکی از همسایه ها قبلترها (اسم این شغل مرتبط با زایمان چه بود؟!) بود! به هر حال پرستار با دریافت هزینه ایاب و ذهاب و شیرینی به درمانگاه باز گشت.

خیلی کودک بود اما خوب به یاد دارد بازیهای دوره کودکی در منزل خاله اش را. 4 دختر خاله داشت. یکیشان را زیاد به خاطر نمی آورد. دوتایشان که فاصله سنی کمی با هم داشتند را چرا! خیلی با هم بازی میکردند. او، خواهر و برادر بزرگترش و دخترخاله ها. کمی که گذشت، دخترخاله دیگری هم اضافه شد. از او تنها گریه های نوزادی اش را به خاطر داشت اما...

پسر بزرگتر شد. پند سالی بیشتر نداشت که اولین دروغ زندگی اش را گفت. دلیل دروغش، مشکلی بود که پدر با خانواده مادرش داشت. دروغش این بود که گفت "دایی نیامده بود!" دعوایی شروع شد و بالا گرفت و نتیجه اش شد قهر سه روزه مادر از حانه... تجربه تلخی بود! باید سعی میکرد طبیعیتر دروغ بگوید! طوریکه باورپذیر باشد...

به مدرسه که رفت، به علت مشکلی که در ادا کردن بعضی حروف داشت، به شدت مورد تمسخر همسالانش قرار گرفت. تلخی مورد تمسخر شدن را خوب چشید و برای همیشه در ذهنش ثبت شد. ثبت شد تا همیشه در خاطرش باشد نباید به کسی اینچنین ظلم کرد...

بعدتر به مدرسه راهنمایی رفت. جای خود را بین همسالان پیدا کرده بود و به خاطر پیشرفتهای درسیش، از تمسخر خبری نبود. از آن درسخوانها نبود که خود را بگیرد.. در سه سال پایانی دبستان همیشه به دوستانش در درسها کمک کرد و آموزگار خوبی شد. این راه در راهنمایی هم ادامه داشت. پیش رفت و پیش رفت و المپیادی شد و راهش را ادامه داد! خوب در دوره راهنمایی اتفاق مهم دیگری هم افتاد! مهمترین اتفاق زندگی هر شخصی! اولین عشق! عشق در کمی بیش از یک نگاه!

اما ماجرای عشق دوره نوجوانی! خوب همانطور که گفتم، رابطه ای بین خانواده او با فامیل مادری نبود. اما عروسی دایی چیز دیگری بود! چند باری به حاطرش به خانه مادربزرگ رفتند. آنجا هم فامیل جمع بودند دیگر! بعد از سالها دخترخاله ها را هم دید. همبازیهای دوران کودکی را. دختر آخری را هم! دیداری دوباره بود، اما این کجا و آن کحا! سن پسر کم بود! تازه به راهنمایی رفته بود! دختر هم هنوز کودک بود! خیلی زود بود برای عاشقی! خود پسر هم باور نمیکرد که برق نگاه دختر، اینطور او را گرفته باشد! شبها میگذشت و میگذشت، و بی خوابیهای شیرین پسر تمامی نداشت! حتی یک لحظه چهره معصوم دختر از جلوی چشمانش کنار نمیرفت! شبها که خواب به سراغش نمی آمد، با خود فکر میکرد. "نه! من هنوز بچه ام! نمیتونه عشق باشه!!"، "هنوز خیلی سنم کمه! از سرم میره!" و ... ولی عشق قدرت خارق العاده ای دارد. سن و سال نمیشناسد! بعد از شبهای بی خوابی بسیار، تازه به خودش آمد! چه عشق محالی! با روابط حسنه بین خانواده ها، حتی امید زیادی به دیدن دوباره او هم نداشت! چه برسد به زندگی مشترک با او!

پسر ظاهر خوبی داشت. همین هم باعث شد در اواخر دوره راهنمایی که بود، مورد توجه جنس مخالف قرار بگیرد. او هرگز دنبال چنین دوستی هایی نرفت. حتی به او پیشنهاد هم میشد، کم هم نمیشد! ولی چهره معصوم دختر محبوبش هنوز هم روشن و واضح جلوی چشمانش بود. عشق نوجوانی، او را حفاظت میکرد...

وارد دبیرستان که شد، همه چیز تغییر کرد! زندگی از روالش خارج شد. وضعیت مالی نابسامان، طلبکارها، مشکلات ناشی از جو دبیرستان. جو پلید و کثیفی که بر زندگی پسرهای نزدیک به بلوغ حاکم است... بگذریم! قابل توضیح نیست! روزهای سختی را پشت سر میگذاشت. دوران اوج زندگیش دیگر گذشته بود. پدر قصد انتقال به بندر عباس کرد تا هم از دست طلبکارها نفسی بکشد و هم درآمدش بیشتر باشد. خانواده هم برای رهایی از تنهایی، و همچنین برای پرداخت اجاره کمتر به محله ای در جنوب شهر منتقل شدند. جایی نزدیک خانه مادربزرگ. جایی که چشم اندازی داشت از روابط با فامیل. همه اعضای خانواده غمگین بودند از این جابجایی. پسر اما امیدوار بود. بعد از تمام اتفاقات سخت و بد زندگی، روزنه ای از امید داشت. دیگر مدتها بود چهره دختر از یادش رفته بود، ولی هنوز هم در خیال همیشه با او بود! دختر دیگر یک چهره نبود، یک ظاهر نداشت، یک فرد نبود! یک دنیا بود! بر او محیط شده بود! همه جا بود! همه جا!

به محله جدید رفتند. نگاه همسایه ها سنگین بود. به آنها میگفتند "همونا که از پونک اومدن"! پسر در طول سالها مطمئن شده بود که عشق محالی دارد. تصیم گرفت با معشوقش رفتاری عادی داشته باشد. روابطی صمیمی، روابطی مثل خواهرها و برادرها. مدتها با خودش کلنجار رفت و سعی میکرد قبول کند که عشق او از نوع دیگری است. مطالعاتی که داشت همه موید این موضوع بودند. میگفتند "میل جنسی" باید جزئی از خواستن باشد تا ازدواج موفق باشد. این را نداشت. هرگز به معشوقش نگاه جنسی نداشت. دلیل محکمی پیدا کرد برای توجیه خود! در دبیرستان جدید دوستانی پیدا کرد. همه چیز خیلی بهتر از قبل بود. هرچند اوضاع مالی هنوز هم بد بود. دیدارهایش با دختر بیشتر شده بود. سه سال به همین منوال میگذشت. از تحصیلش بگویم برایتان! سال دوم که میرفت، به اجبار خانواده رشته تجربی را انتخاب کرد. بعدها به پیشنهاد همان خانواده و با علاقه ای که به ریاضیات داشت، تغییر رشته داد تا این کار تاثیر زیادی بر سرنوشتش بگذارد. همیشه در کلاس شناخته شده بود. حتی بیش از پیش. تنها دانش آموز المپیادی دبیرستان جدید. کسیکه در مسابقات ریاضی منطقه رتبه دوم را برای مدرسه به ارمغان آورد و با تمام این اوصاف خود را از بقیه دوستان جدا نمیکرد! حتی زمانی که رشته اش تجربی بود هم المپیاد ریاضی داد. البته با این تفاوت که به خاطر اعتماد به نفسی که داشت المپیاد شیمی هم شرکت کرد. البته امیدی به قبولی نداشت! ریاضی اما چرا. هنوز تلاش میکرد. اول دبیرستان در آزمون ورودی کانون ریاضیات و انفورماتیک هم پذیرفته شده بود. سال دوم تمام امتحانات ریاضی را 20 گرفت. سال سوم که به رشته ریاضی رفت، همزمان در فرهنگسرای انقلاب به همراه دوستان کانونی، تیمی تشکیل داده بودند برای تمرین بیشتر. همزمان به تدریس ریاضیات دبیرستانی (حتی سال سوم که هنوز خودش تمام نکرده بود) در فرهنگسرا پرداخت. همه چیز خوب بود. برای اولین بار در طول دوره دبیرستان معدلی بالای 18 گرفت. به ناگهان فرهنگسرا به مشکل خورد. گروه از هم پاشید. محیط تحصیل دوباره دبیرستانش شد. معلمهای افتضاح یک دبیرستان جنوب شهر کار خود را کردند، تا ترم دوم دو نمره افت معدل داشته باشد! سیر سیر سقوطش در ریاضیات را آغاز کرد. هرگز هیچ معلمی مشتق و انتگرال را به او یاد نداد(بطور صحیح) و همین پایه های مهم، ریاضیات او را به زمین رساندند! پیش دانشگاهی قرار بود با توصیه معلم شیمی دبیرستان، به محدوده انقلاب برود. یکی از همین پیش دانشگاهیهایی که از تابستان شروع میکنند. اما او هنوز دیپلم نداشت! به علت تغییر رشته باید آمار را در تابستان امتحان میداد و مجبور شد پس از اخذ دیپلم با گذراندن 106 واحد، به پیش دانشگاهی منطقه خودشان برود. آنجا هم رتبه دوم کنکورهای آزمایشی بود، اما کنکور قبول نشد. روزهای سخت پشت کنکور ماندن از راه رسیدند. با تاخیر فراوان و در اواخر دوره پیش دانشگاهی، جوشهای فراوانی صورتش را فرا گرفتند. تا آن سال صورتش یک جوش هم نداشت! با ظاهر جدید و جوشهای فراوانش، توجه ها هم به او کمتر شد. بعدها فهمید که جوشهایش عصبی بوده و بعد از قبولی در کنکور در سال دوم به مرور کم و کمتر شدند تا دوباره به ظاهر معمول خود برگشت! در طول سالی که پشت کنکور بود دیدارهایشان حتی بیشتر هم شد. هنوز هم سعی داشت حسش را "عشق" نداند. علاقه ای به تحصیل در تهران نداشت. ترجیح میداد مدتی دور باشد و تنها تا زندگی مستقل را تجربه کند با تمام سختی هایش. روزی نزدیک کنکور، دختر مورد علاقه اش گفت که تهران درس بخواند بهتر است! خواهر و برادر بزرگش برای تحصیل و سربازی به شهرستان رفته بودند و تنها او بود! این حرف در عمق وجودش نفوذ کرد. برنامه ریزیهایش را تغییر داد. تسلیم عشق شد. تسلیم تسلیم. تصمیم گرفت پیام نور درس بخواند و همزمان کار کند. تصمیم گرفت به دختر مورد علاقه اش برسد! کنکورش را پیام نور شهر ری قبول شد! دوباره هیچکس جز خودش راضی نبود! شهر ری بودن باعث شد باز هم بیشتر دختر را ببیند. بیشتر و بیشتر. در همین زمان بود که با کتابهای پائولو کوئیلو آشنا شد. "عطیه برتر" کتابی بود که دیدش را نسبت به دنیا قویتر کرد. بریدا هم تاثیر عمیقی داشت. تصمیم گرفت هر چه که شد، عاشق بماند. عشق ورزیدن، خود میتوانست هدف باشد! عشقش را در تمام سالها نه تنها از دست نداده بود، بلکه بیشتر و بیشتر هم کرده بود و این افزایش را سریعتر کرد. البته به دختر به صراحت نمیگفت که عاشق اوست. یکبار حتی دختر مستقیما از او پرسید. یک بار حتی با هم بیرون رفتند. اما از سوی دختر هیچ عشقی نبود. علاقه ای معمول بین دو عضو یک فامیل. دو عضو البته صمیمی یک فامیل. پسر نگران بود که با ابراز عشق، همین ارتباط را هم از دست بدهد.

نزدیک نوروز 86 بود که به یک دید جدید رسید. عشق او اگر به اندازه کافی بزرگ باشد، حتما به معشوقش میرسد. دی وبلاگش به طور غیر مستقیم از عشقش میگفت. عاشق و عاشقتر شد. اردیبهشت بود که دوباره با هم تنها شدند. اینبار عشق خود را نشان داد. حرفی نزد اما نشان داد! آنقدر عاشق شده بود که عشقش قابل پنهان کردن نباشد. تابستان که شد، تصمیم بزرگ خود را گرفت. در وبلاگش روزشماری کرد برای تولد دختر. تصمیم گرفت تا آن زمان، همه چیز را در وبلاگ بگوید و تمام حرفش را زده باشد و بعد حتی اگر دخر قبول نکرد، او همچنان عاشق باشد و عاشقتر شود و عشقش را بزرگ و بزرگتر کند. اما متوجه شد که خواهر دختر هم وبلاگش را پیدا کرده! همه چیز به هم ریخته بود. هنوز قصدش گفتن بود اما دنبال راهی جدید بود. یکبار هم در تایستان با هم چت کردند. برای اولین بار. او دیگر قصد مخفی کردن نداشت. هر طور که میتوانست، علاقه شدیدش به دختر را نشان داد. البته ابراز احساس بلد نبود! بلد نبود شعر بگوید و با بیتی از حافظ ابراز علاقه کند! یا گل بخرد و خیلی رمانتیک خواستگاری کند! اصلا بلد نبود خواستگاری کند! همه بار اول همینطور هستند فکر کنم! مدتها گذشت تا در اواخر مرداد، دختر بار دیگر از او خواست تا اینبار روشنتر، و بی پرده تر صحبت کنند. پسر که به نشانه ها اعتقاد پیدا کرده بود، این را نشانه دانست و با اعتماد به نفس قبول کرد. قرار شد صحبت کنند. سخت بود! میترسید! میدانست که دختر هنوز هم او را دوست ندارد! میدانست که دختر برای رد کردن درخواستش و خلاصی از این عشق قرار دیدار را گذاشته. اما به هر حال باید با این حقیقت روبرو میشد. دیگر زمانش شده بود.

قرارشان شد سه شنبه 6/6/86، 14 شعبان. نشانه های این روز برایش خوب بودند. پس از یک شب بی خوابی و راز و نیاز فراوان و دلهره شدید، سر قرار رفت. همه چیز خیلی سخت بود. واقعیت تلخ. روبرو شدن با حقیقت تلخ. باز هم نتوانست حرفش را بزند. سخت بود! ابتدا داشت باز هم طفره میرفت! در پایان هم به روشن بودن همه چیز اشاره کرد. سخت بود برایش. عصبی بود. تمرکز نداشت. دختر به فکر رفت. ظاهر او هم عصبی شده بود. مطمئن بود جواب رد میشنود و فقط منتظر بود ببیند طرد هم خواهد شد یا نه! دختر اما، در میان تعجب پسر و حتی تعجب خودش، پاسخ مثبت داد! آنقدر غیر منتظره بود که پسر باور نکرد! چند دقیقه ای طول کشید تا بفهمد جواب مثبت بوده! حرفهای زیادی زدند، از جمله مخالفت قطعی هر دو پدر! برنامه هایشان شد برای 5 سال بعد. پایان تحصیل و سربازی پسر و سر و سامان گرفتن وضعیت مالی او. عشق اما، خود تصمیم میگیرد! پسر عیدی مورد نظر امسالش از نیمه شعبان را هم گرفت. بعد از قریب 2 سال از آن روز تاریخی، پدر پسر موافقتش را اعلام کرده و بناست بعد از ماه مبارک رمضان، به خواستگاری بروند. تا همینجا هم صبر برایشان سخت بود. عشق عجیب است! برایشان دعا کنید تا همه چیز به خوبی پیش برود...

* درمکانگاه ابن سینا هنوز هم در بلوار آیت الله کاشانی، نزدیک فلکه دوم صادقیه پابرجاست. البته بزرگتر و مجهزتر از آن زمانها!

** مدارسی که پسر رفت را هم بدانید دیگر! دبستان شهید صمدایی، راهنمایی امام سجاد، دبیرستان امام خمینی، دبیرستان علامه طباطبایی. اسم پیش دانشگاهیش را فراموش کرده ام!

پ.ن: خدا همه غیر ممکنهای رسیدن این دو جوان به هم را ممکن کرد. رابطه خانوادگی که اصلا وجود نداشت، با به هم خوردن وضع مالی خانواده پسر ایجاد شد. پسر که امروز باید مشغول به تحصیل در شهرستان میبود، به شهر ری برای تحصیل رفت. دختر که حتی خود مخالف بود، پاسخ مثبت داد! فراز و نشیب هایی هم بود. اما هربار خواستند زیاده روی کنند، خدا مستقیما دخالت کرد! نشانه ها بی شمارند. آنها برای هم بوده و هستند. به شکلی باور نکردنی تطابق دارند. به شکلی باور نکردنی همه چیز درست است! با اشتیاق بی پایانی، دوست دارم به نتیجه رسیدنشان را ببینم. این همه نشانه و حتی معجزه که هر دو از آنها آگاهند، بی دلیل نیست! بی صبرانه منتظرم...

پ.ن2: چون خیلی طولانی شد، وقایع دانشگاه و کار را اصلا ننوشتم!

پ.ن3: هر کسی فیلم زندگیش را ننوشته بنویسد! حالا لازم نیست حتما اینقدر طولانی باشد! ولی بنویسید!


 
comment نظرات ()
 
 
اصل موضوع
نویسنده : - ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸
 

همه چیز هیچ! تنها همین اصل است! این را بگویم و هیچ را بشنوم و شاید هم خشم را! این را بگویم و هیچ حرفی جز این در میان نباشد! این را بگویم و در حالیکه میدانم این روزها چه میگذرد، هیچ نشنوم! تا باز برای خوشی به خاطراتم پناه ببرم! خاطراتی بس نزدیک! بس نزدیک... آنقدر نزدیک که مرزی بینشان با حال نیست...

فاصله عرش به فرش چقدر کوتاه میتواند باشد! فاصله محبت بی بدیل و صرف و معجزه وار تا خشم!

پ.ن: به خدای بزرگم پناه میبرم از تکرار تاریخ! به خدای بزرگم پناه میبرم برای پیشرفت! برای همه چیز! تنها و تنها خداست که همیشه، در هر حال، و در بهترین و بدترین شرایط با ماست... تنها خداست که عشق مطلق است... خدای بزگ و بزرگوارم! خدای مهربانم! ای مهربانترین! تنها تو را میپرستم و تنها از تو یاری میجویم! یاری...


 
comment نظرات ()
 
 
 



اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات